- تو هیچ دلت به حال من می سوزه؟
- نه، معلومه که نه، چه سوال احمقانه ای!!!
-عدد شانس من عدد 13 است. اوه! من چقدر خوش شانسم...عدد نحس شانسم اینو می گه.!
بعضی وقتا اونقدر از خونسردیت بدم می آد! این که همیشه سوت زنان رد می شی از کنارم! اینکه انگار نه انگار!
یه جا خوندم که من نباید تو رو اذیت کنم. واقعا من اذیتت می کنم با حرفام، با کارام، با دوست داشتنم؟؟
اه این سکوتت یعنی آره یا یعنی نه؟؟؟
مامان می گفت امروز تو مترو همه می گفتن حادثه خبر نمی ده ...
- فاطیما، هیچ وقت نشین کنار در مترو...خطرناکه!
-میشه من کارت دعوت بفرستم برای حادثه بیاد منو با خودش ببره!!!میشه خودم خبرش کنم؟
بعضی وقتا که خیلی عصبانی می شم از خودم خوشم می آد، آخه چرت و پرت می آد تو ذهنم و می تونم فکر کنم.آخه وقتی عصبانی نیستم نمی تونم فکر کنم، یه اتوبان 4 بانده از وسط مخم رد شده، وقتی آرومم قدرت فکر کردن ندارم.
داییم می گفت زندگی خیلی قشنگه! خوبه و مثل آب زلال جاریه...عین بیسکویت ترده!
- دایی جون می شه لطفا اون عینک زیبا بینی تون رو به من برای یه روز قرض بدین؟آخع خسته شدم از بس چشمام زشتی و پلیدی دیدن!
- عزیزم تو اصلا هیچ به من فکر می کنم؟
- نه ، معلومه که نه!
اه باز هم یه سوال احمقانه دیگه....