حرفهایی برای گفتن...

باید حرفی زد،این روزها سکوت هم قدغنه...

حرفهایی برای گفتن...

باید حرفی زد،این روزها سکوت هم قدغنه...

ترس

حسی به نام ترس درونم را برمی آشوبد! روحم را به گریه وامی دارد و بر لبانم خنده می نشاند! خنده ای مضحک ، عصبی ، برای رد گم کردن!

من می ترسم! جمله ای ساده که در هزارتویش در حال  خورد شدن و بی حال شدنم!

من از تنها شدن و موندن در اینجا می ترسم! از تنها نبودن می ترسم ؛ از چیزی که هستم و نیستم ، از چیزی که خواهم شد می ترسم!

من از همراه شدن با آدم ها، از همراه نشدن و رخوت می ترسم ؛ از خودم ،               تو ، او ، از تمام ضمیرها و هجومشان می ترسم! و هم چنین از بی مخاطب بودن حرف ها ، نوشته ها می ترسم! از ظاهر شدن خطوط پیری ، از سردی روزها زیر تیغ آفتاب ، از گرمای سوزان عشق شبانه ، از ساکت بودن ‌،  نبودن، شدن ،  نشدن ، می ترسم! من از نقش همیشگی دیوار ، از تَرَ ک ها ، خستگی ها ، زخم ها ، از فریاد تلفن ، از خاموش شدن شومینه ی پذیرایی،     از نزدن دزدگیر ماشین ،  از کلید نبودن در خانه ، می ترسم! این همه ترس و من پتو را می کشم روی سرم و با گریه می خوابم چرا که تنها می ترسم!

نظرات 1 + ارسال نظر
شهرام سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 15:54

سلام
با خوندم مطلب قبلی کلی سر ذوق اومدم. چون آخرش شیرین تموم شد. ولی این پستی که در مورد ترس نوشتی یه جورایی از زندگی سیرم کرد.چرا اینقدر نا امیدانه نوشتی؟ اونوقت انتظار داری بی مخاطب نمونی؟
آخه کی از تنها نبودن ترسیده یا گرمای سوزان عشق چه ترسی داره؟ یا همراه بودن با آدمها که اصلاْ ترس نداره.
یه ذره مثبت به زندگی نگاه کن. یه بارم از نترسیدنها بنویس...

سلام
شهرام جان من نگاه منفی به زندگی ندارم... ترسم به خاطر اینه که اگه روزی این همه انر‍‍ژی من تموم بشه و آدما و چیزایی که دوستشون دارم نباشن چی می شه؟؟؟؟ اکثرا وقتایی که دلم می گیره می نویسم چون خالی می کنه منو... مرسی از توجهت

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد