حرفهایی برای گفتن...

باید حرفی زد،این روزها سکوت هم قدغنه...

حرفهایی برای گفتن...

باید حرفی زد،این روزها سکوت هم قدغنه...

می دانی ...

احســاســـــاتم ایـــن بــــار درد نمــی کنند نم کشیده است ، انگار برای گفتن چیزی ندارد ، هر چه صدایـــش می کنم ساکــت است ، با هیـــچ کدام از این عابر ها کاری ندارد ...

شاید مریـــض شده ، تو هیـــچ دکتری می شناسی؟

-         نه ...! اصـــلا بی خیال! این طوری بهتر است ...

وقتی ساکـــت یک گوشه بنشیند و مزاحمتــی ایجاد نکند ، خیـــالم راحت تر است ...

بهتر می توانـــم به آینده فکرکنم، بدون هیچ احساسی ...

می دانی افکارم ورم نکرده اند‌،گره خورده اند ...

گاهی فکر های زیادی هست که منتظرند نوبتشان شود،ولی من هیچ اولیتی برایشان ندارم، همه با هم در ســرم می پیچند و یک دفعه گره می خورند ...

به هر حـــال امروز یک عالمه حس شـیــرین دارم ...

می تـــرســـم همه را با هم بخورم ، مبادا دلم را بزند، بهتـــر است جیره بندی شان کنم ...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد