حرفهایی برای گفتن...

باید حرفی زد،این روزها سکوت هم قدغنه...

حرفهایی برای گفتن...

باید حرفی زد،این روزها سکوت هم قدغنه...

گیج و منگ

 

تک تک لحظه های شاد خاطره انگیز زیستنم به حضوری گره خورده‌ ، گره ای کور!

حال بی حضورت ، لحظه خالی ، شادی ام مخلوط با بغضی از حسرت می شود...

تنفس سخت می شود از هجوم اشک‌، روحم هنگ می کند‌، بین شادی و غم و لبخندم ، لحظه ای تلخ ، لحظه ای شیرین...

چه دشوار و چه دلگیر می شود بر من این لحظات!

چندی است ننوشته ام از تو ، از نبودنت... حوصله ی غم ، غصه نیست ، به حساب سنگ شدنم یا فراموشی ام نگذار پدر...

خیالت راحت ، خیالم خیال تو را بی خیال نمی شود.

هستی ، گاه در کنار تختم ، گاه در چهارچوب در اتاق ایستاده ای خیره به من!

در غیبت پرحضورت ، ثانیه ها پر و خالی شدند از آدم ها تا تنهایی ام را دیدند؛ یکی پا بر گلو گذاشت ، یکی روحم را مچاله کرد ، یکی دل شیشه ای خالی ام را به بازی گرفت ، یکی به سردی دستانم خندید و دیگری دیوانه وار عاشقم کرد. یکی یکی آمدند و با آمدن و رفتنشان نبودنت را به رخ کشیدند و رفتند!

کسی همچون تو روحم را ندید ، وسعتش نداد و با نبودنش من را به گند نکشید!

کاش می آمدی به خوابم می گفتی تا خیالم راحت شود از راحتی خیالت!

بی تو تصمیم گرفتن ، خواستن یا خواسته شدن ، مرا مبتلا به تردید می کند... شک همچون خوره ای به جانم می افتد...

فکر کردن به آن لحظه بی حضور تو ، بی اجازه ی تو ، بی نگاه رضایت آمیز تو ، بی لبخند آرامش دهنده ی تو ، بدون در آغوش گرفتن تو ، بدون سپردن تو ، بدون سفارشاتت ، بدون دست در دست گذاشتنت ... آه ...

مرا همچون آواری فرو می ریزد.. در خود می شکند.. باور کن!

نظرات 1 + ارسال نظر
یه قهوه دیگه... شنبه 16 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 12:42 http://yekidige.blogsky.com

سلام...
راحت و قشنگ بیان احساس می کنی...اگه کلا همینجوری هم زندگی کنی ...حتما به مراد دلت می رسی...خداکنه.
خوشحالم از آشنایی با شما...

ممنون
منم همینطور

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد